سالها گذشت و جوانی ها رخت بست و رفت و گرد پیری بر چهرمان نشست

انگار دیروز بود که برای تیم نوجوانان قلعه انتخاب شدم با مربیگری آقای حسن کریمی.....

هرگز آنروزها را فراموش نمیکنم شاید اغراق نکنم تا صبح خواب نرفتم از فرط خوشحالی........

کم کم زمان مسابقات فرا رسید اما با امکانات اندک ، ولی با هیجان و شور ونشاط وصف ناپذیری که تصورش هم برای خیلی ها سخت است .....

اما نکاتی قابل تامل است شاید بزرگترین درس زندگی که امروز چراغ راهمان گردیده ، احترام به بزرگترها و شناخت حد و مرز و جایگاهمان.....

نمیدانم با چی باید قیاس نمود آن وضع و این وضعیت امروز را ...........

آن پهلوانی ها را و این بی حرمتی ها را , آن  پوریای ولی شناسی وتختی شناسی را و این  .....!

هنوز یادم نرفته هیچوقت نگاه کامل به چهره مربیمان نینداختیم چه برسد به  نگاه های بازیکنان امروزی !

داور مسابقه فرصت نمیده و بازی شروع گردید ، برویم سراغ مسابقه ....

آره توی این مسابقه نیمه اول من ذخیره بزرگترها هستم و وظیفه ای بس سنگین، باید در روی نیمکت سنگ تمام بذاریم تا بازیکنان با احساس آرامش واطمینان بتوانند بازی قابل قبولی داشته باشند ..

آره از آوردن توپ دروازه بان شروع کردیم تا دروازه بان خسته نشود ، بعد نوبت به تشویق بازیکنان و روحیه دادن به آنها و انجام کارهای تدارکاتی .........

هرگز دلمان نمیخواست جایگزین بازیکن مصدوم بشویم، چونکه همش دعا میکردیم تا کسی مصدوم نشود .

تا چشم بهم زدیم داور سوت اتمام نیمه اول را اعلام کرد ...................

تازه کار اصلی ما شروع میشد ، دغدغه و استرس رفتن به زمین ، آیا میتونم وظایفمان را به نحو احسن انجام دهیم و خستگی را از  تن بازیکنانی که تعویض میشوند بیرون بیاوریم ................

آیا میتونیم مربیمان را خوشحال کنیم . آیا زحمات مربیمان را میتوانیم ادا کنیم....

 شما چی فکر میکنید تا شما فکر میکنید ما استراحت بین نیمه را میگذرانیم تا بعد .......

ادامه دارد



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حمید و میلاد ابراهیمی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

قالب وبلاگ